تنها....بدون دل واپسی ....فریاد بزن و از ته دل برایش بگو......بگو از لحظه هایی که بدون تو گذشت.بگو که شاید هیچ گاه فکر جدایی هم به سرم نمی زد.
بگو که این بار هم"تقدیر و سرنوشت" برنده شدند.برایش از دل تنگیهایت بگو که شاید کابوس شبهای سیاهت بود.برایش بگو......
می دانم که هنوز هم تو تنها شنونده ی درد دلهای من هستی....
بیا که غزلهایم بی تو رنگ قافیه به خود نمی گیرد.
بیا که نردبان دل تنگیها سر به فلک کشیده است.بیا که هر روز تقویم را برای تازه کردن دیدارمان ورق می زنم.
بیا ای مهربانم و ای فروغ امیدم!!!
بیا...
بیا...
بیا...
یادت هست وقتی در آن شب آرام تابستانی که آسمان کویر هم زیبا و پر ستاره بودچه ساده و بی ریا از هم گفتیم.به هم قول دادیم تا کنار هم باشیم نه مثل همیشه...چون حالا دیگر هم دیگر را باور کرده بودیم.
باور کردیم که سرنوشت و قسمت برایمان چیز دیگری را رقم زده است ....حتی اگر من و تو جور دیگری بخواهیم.باور کردیم که تا آخر برای هم و با هم بمانیم و هیچ چیزی نتواند من و تو را از هم دور کند.
اما حالا که فصلی از زندگیمان را ورق زدیم .بار دیگر قول بدهیم که تا دنیا دنیاست دوست داشتن و عشق پا پر جاست.مهم طرز نگاه من و توست...فقط همین
با غبار دلم آپ پاشی کردم
بی تو هر شب غزلهایم را
از برای آسمان بر کردم
تو ندانستی که یک کوچه
شاید اندازه ی دلم راهست
بی تو هر شب ترانه هایم را
با ستاره و ماه می خواندم
بی تو سایه بان تنهایی
روی سقف دل سایه افکنده
تو بیا در خواب من هر شب
شاید این دل دوا گیرد
شاید این نردبان دل تنگی
سقف آشیانه را جلا گیرد
تو ای بهانه ی ماندن
بمان در خاطرم هر شب
که تا چشم بر زنم هر دم
تو را در خواب جان بینم
امروز که داشتم فکر می کردم با خودم گفتم راستی چه زود گذشت ۱۲ سال!!!به همین زودی گذشت.دنیای کوچکی است
روزی در اوج بازی و شیطنت کودکی با چشمانی گریان وارد محیط مدرسه می شویم که همان جمله ی قدیمی بهمون آرامش
می داد که مدرسه خونه ی دوم شماست.....و روزی دیگر در اوج دل بستگیها باید خداحافظی کرد...روز اول ثانیه ها مثل سالی بود و اکنون سالها ثانیه.
تقدیم به دوستانم:
دلم دارد هوای پر زدن سوی شما
که شاید چون سابق شود خوی شما
و این سر چشمه اش جوشید از روی شما
نمی آید صدای التماسم تا سر کوی شما
به امید شروعی دیگز از سوی شما
خداحافظ و امضا عاشق روی شما.
به یادتون هستم به یادم باشید.....این شعری که می نویسم آخرین شعری هست که سروده ام اینم باشه هدیه ی من به شما.
شب بود و سیاهی موج می زد
از دل نسیم شوق پر می زد
من بودم و آشیانه ی جدایی
شب بود و سیاهی و تنهایی
اشکی چکید از ابر نگاهم
شاید که تو بودی در انتظارم
دل بود اسیر شوق دیدار
عشق تو مرا کرده بیدار
پرسید یکی که زندگی چیست
گفتم که تویی تمام هستی
در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا باشید.....برام دعا کنید
غدیر یعنی "من کنت مولا و هذا علی مولا".......
عیدتون مبارک